این وبلاگ رو به عشق تو درست  کردم. حالا که داری ازدواج میکنی دیگه حرفی هم برام نمیمونه که حتی تو خلوت خودم بزنم.

هیچ ارزویی برات نمیتونم بکنم. نه خوب و نه بد. این بهترین کاریه میتونم در حقت بکنم

در اینجا برای همیشه تخته شد




 

مثل یک زخم کهنه بر سینه
رفته ای و نمی روی از یاد
عاقبت مرد قصه خورد زمین
عشق کنج پیاده رو افتاد




 


می بوسم میگذارم کنار!

تمام چیزهایی که ندارم را!

دستهایت را . . . . .

شانه هایت را . . . . .

عاشقی ات را . . . .

همه را . . . . .

فقط یک خواهش . . .

این دم آخر . . .لطفی کن

و دهانت را ببند و نگو

قسمت نبود!

خودم بهتر میدانم آنچه نبود

"لیاقت تو" بود 




 

دل آشفته ی من! از چه شکایت داری؟

تو که عمریست به این فاصله عادت داری!

دل من کلبه ی عشقی ست که بی شک در آن

چه بخواهی، چه نخواهی، تو سکونت داری

یا تو آن لیلی اشعار نظامی هستی

یا که با لیلی آن قافله نسبت داری

وای از آن لحظه که چشمان تو را می بینم

این چه رازیست که در پشت نگاهت داری؟




 

از حال من اگر بپرسی خوبم. درواقع یک مرض‌ی است که نمی‌دانم چرا وقتی غمگین و افسرده و دلتنگ و ناکام‌ام بیشتر و چه بسا بهتر می‌نویسم. این روزها که می‌بینی پیدایم نیست خیالت تخت باشد که خوش می‌گذرد. کاش می‌شد خوشی‌ها را هم بریزم اینجا. نمی‌شود. بلد نیستم. قاب نق زدن شده و مانده انگار. من هم البته کم نمی‌آورم. صبر کن. کمی بعدتر با ناله‌های جدید به روز می‌شوم. فعلا اما ... بگذریم. به خوشی بگذریم.

 




 

 
اگــــه یه رابطــــــه رو..

به وقتش تــــــموم نکنی و
هی دندون رو جگر بذاری و
همـــــش یک طرفه ... !!
اشتباه ها و کم محلی های
طرفت رو تحــــــــمل کنی ...

بزرگتــــــــرین خــــــیانت رو
به خــــــودت و عــــمرت کردی !!

همیشه که جوون نیستی
وقتی چیـــــزایی که
ناراحتــــــــت میکنه رو
چنــــد بار تذکر دادی
و باز طـــــرفت
کار خـــودش رو کــــــرد ..

یعنی
اون رابـــــطه بایـــد تموم شه !!
یعنی
تــــــو براش ارزش نــداری
که بخواد بهت بــــها بـــده !!

هر چی صبر کنـــــی ..
هیچی درست که نمیـــــشه هیــــــچ
این اعصــــاب و غـــرورتـــــــه
که هر روز خــــــــرد تر میشه .. !!

اگه کسی یکی رو دوســـــت داشته باشه
همه کـــــــاری براش میکنه ..
نشــــــد و نمیشـــــه و ..
دستم بند بود و بعدا ... و
این حــــــــــرف ها هــــــــمش ..
بـــــــــــهونه است !!

باور نکـــــــــــــــن .. !
 




 

زندگی به من آموخت که هــیچ چــیز از هیـچکـس بعــید نیـست !

نخل‌های وحشی
ویلیام فاکنر




 

تنهایی
چیزهای زیادی به انسان می‌آموزد
اما تو نرو
بگذار من نادان بمانم




 

به نظرم خوشبختی همانا داشتن شغلیه که عاشق انجام دادن‌ش باشی، و از خسته شدن به خاطرش لذت ببری حتا.




 

یه وقتهایی خوب بود نوشتن آروم میکرد آدمو. اما حالا اینگار تاریخ مصرفش گذشته این هم کاری نمیکنه واسه آدم




 

اون پول نذری که خیلی وقت پیش نذر کرده بودمو بالاخره تسویه حساب کردم. وجدانم آسوده شد حالا حس میکنم بازم میتونم آرزو کنم:)




 

میلِ به هم‌صُحبتی در مردمانِ این روزگار، بیش از آن‌که نشان از دل‌دادگی داشته باشد، سَرپوشی‌ست برای بی‌اعتنایی به تنهایی، و این‌که مودّت، در کمالِ ناامیدی، روزی روزگاری، نابود می‌شود، بی‌آن‌که جای‌گزینی برایش داشته باشیم و آدمی که تو را دوست می‌داشته یک‌روز صبح از خواب برمی‌خیزد و می‌بیند که دیگر دوستت نمی‌دارد و این دوست‌نداشتن را با جواب‌ندادن به نامه‌ها و تلفن‌ها و پیغام‌ها منتقل می‌کند.




 

تنهام. خیلی احساس بی کسی وحشتناکه. میترسم. دردمو به هیچکی نمیتونم بگم

نا امیدم. بسیار زیاد.




 

یکی منو نجات بده. خسته شدم.




 

مرده شور این زندگی کسل کننده مسخره بی خود رو ببرن

هیچ داروی ضد افسردگی هم جوابگوی این شوخی احمقانه نیست

خستهههههههههههههههه ام




 

آدم خیلی وقت‌ها می‌داند از پس کاری که باید برنیامده، می‌داند نتوانسته، می‌داند نصفه‌نیمه بوده، اما آرزو دارد یکی، بگوید حواسم هست. 

مشتاق یک «حواسم هست» ساده است، به زبان رمز.

می‌خواستم بگویم گاهی قلب خیلی سنگین است، چون جهان با همه‌ی دوست داشتن‌ها و خندیدن‌ها و گریستن‌ها، خالی‌ست، از آن لبخند ِ من و تو می‌دانیم یعنی چه، از آن لبخند سبک‌باری، سبک‌بالی، بدجوری خالی‌ست.

 




 

اشتباه کردن پیش بعضی آدم‌ها، هرچه‌قدر هم عزیز باشی و باشند، ترسناک است.

آن لحظه‌ی اشتباه کردن، هم غم‌ت این است که اشتباه کردی، هم این‌که می‌دانی این اشتباه هم می‌رود توی پرونده‌ات، و هر لحظه، بعد از هزارسال حتی، امکان یادآوری‌ش هست.

انتظار فراموشی نیست، ذهن، قلب، در نگهداری زخم، در به یاد داشتن و به یاد آوردن و به باد دادنت، بی‌رحم است.

اما چشم‌پوشی، این چشم‌پوشی، به زبان، به رو نیاوردن




 

گاهی خیال می‌کنم همه‌مان داریم توی یک انفرادی زندگی می‌کنیم، چراغی با نور فلورسنت زشتی همیشه روشن، چشم نامحرمی همیشه کنج دیوار.




 

از دنیای شما چیزی نمی‌دانم، جز این‌که دانایی باید که آرامش با خودش بیاورد.

اگر می‌دانی و هنوز جایی که باید، سکوت نمی‌کنی، اگر هنوز حوصله‌ی جدل داری، اگر یادت نمی‌ماند که بعد از هر بحثی، چه خالی و پوچی ِسنگینی دارد بی‌نتیجه‌گی و دل‌گرفتگی و خستگی، اگر می‌دانی و هنوز برای اثبات دانسته‌هایت بال‌بال می‌زنی، هنوز نمی‌دانی.




 

بالاخره اون لحظه تاریخی که یه عمر منتظرش بودم و یه عمر براش زحمت کشیده بودم به وقوع پیوست. مراسم دفاع با کلی استرس با نمره 20 پشت سر گذاشته شد