به دعوا عادت ندارم. به صدای بلند. جیغ و داد. بدتر از همه، به شنیدن ناسزا. تا یادم می‌آید هرجا جدالی بوده من فرار کرده‌ام.  اگر هم جنجالی در حضور من رخ داده فضا را ترک کرده‌ام. بدنم یک واکنش ثابت نشان می‌دهد به دعوا. صدا که بالا می‌رود و فحش پشت فحش رها می‌شود، شروع می‌کنم به لرزیدن. یک لرز غیر قابل‌ کنترلی که انگار از درونی‌ترین اعضای بدنم نشات می‌گیرد. انگار ناگهان تمام رگ‌هایم را از خون گرم خالی و با آب و یخ پر کرده باشند. با بند بند تنم می‌لرزم و گاهی تا ساعت‌ها بعد از فروکش جنجال هم آرام نمی‌گیرم




 

هنوز یادم است بوی عصرهای تابستان را. امتحان ها تمام شده بود و کتاب ها و جزوه ها را پاره کرده بودیم توی حیاط مدرسه. که یعنی خداحافظ درس. خداحافظ تاریخ، کریم خان، ناصرالدین شاه. روز آخر جمع شده بودیم دم در مدرسه٬ یک فیلم ۲۴ تایی دوربین را تمام کرده٬ یکدیگر را با لباس های یک شکل سورمه ای در آغوش کشیده و قطره اشکی ریخته و گفته بودیم بای بای. خداحافظ تا مهر. تا سال جدید تحصیلی. بعد دویده بودیم سمت خانه هایمان که بوی کولر می داد و می شد گرمای روزهای آخر بهار را همان جا کشت و تکیه داد به دیوار خنک خانه و لیوان شربتی پر یخ را تا ته سر کشید. چند ماه تعطیلی در انتظارمان بود. چند ماه بازی و روزهایی که دیگر از ساعت ۷صبح شروع نمی شد.

هنوز یادم است عصرهای تابستان را. پارک ته کوچه پر می شد از آدم ها. بچه ها سوار بر تاب، گاهی نزدیک زمین و گاهی در آسمان. بزرگترها دور استخر و روی نیمکت های زرد. هر روز نزدیک ساعت ۶ بود که تلفن زنگ می زد. همه می دانستیم آن طرف خط کیانا است که گوشی را به دهانش چسبانده و با صدایی آرام می پرسد «آماده ای؟» آماده بودم. پارک بخشی جدا نشدنی از روزهایمان بود. قبل تر ها برنامه تفریحی با اسکیت و دوچرخه روی آسفالت کوچه شروع می شد و بعد می رسید به پارک و زمین بازی. بزرگتر که شدیم دوچرخه ها را فرستادیم به بخش بایگانی و قدم زدن در پارک و نگاه کردن به آدم ها را جایگزینش کردیم. همان موقع هم کوچک بودیم. آنقدر کوچک که فکر می کردیم هرگز به سن آن دخترکان ۲۰ ساله نمی رسیم. آن دخترکان ۲۰ ساله با لب هایی پر رنگ و چشم هایی خمار که نگاهشان قفل می شد روی پسرهای قد بلند و دیگر سال ها بود سمت سرسره های دایناسوری و هلیکوپتری نمی رفتند.

عصرهای تابستان طعم یخمک و یخ در بهشت با طعم لیمو و آلبالو می داد و صدای قرچ قرچ خرد شدن یخ زیر دندان ها. عصرهای تابستان پر بود از دست های نوچ و صف های طولانی جلوی آبخوری پارک. این ها همه طعم و صدا و حس تعطیلات بود. تعطیلاتی لذت بخش که بعد از چند وقت دل آدم را برای مدرسه تنگ می کرد. برای پوشیدن یونیفرم سورمه ای و تا زدن آستین ها تا روی آرنج و چرت زدن سر کلاس عربی و ریاضی.

این بوی کولر است که آدم را هول می دهد لای خاطرات




 

کسی یک‌بند یادم می‌آورد که نجنگیدم، طاقت نیاوردم، و قبل از آن‌که کشته شوم، مُرده‌ام.

پاسخی  ندارم  کسی، یکی دیگر، مهربان‌تر، آرام در دلم زمزمه می‌کند که «نه هر درخت، تحمل کند جفای خزان».

 




 

بکشی دست روی تنهاییش

بکشد دست از تو و دنیایت

واقعا عاشق خودش باشی

واقعا عاشق تنت باشد




 

نیمه ی گم شده ی من باید یه آدم خیلی ولگردی باشه که تا الان پیداش نشده...یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره...اصلأ بره بمیرهنیشخند




 

گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد
زیرا تو او را کامل نمی کنی
تو قطعه گمشده او نیستی
تو قدرت تملک او را نداری
گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند
و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی
بی نیاز از قطعه های گمشده




 

برخی از ما، دیروز، امروز و هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم
گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند

گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند
همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند،
اما ما دوستشان نداریم

به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم
اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم
و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم

برخی رابطه ها ظریفند، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند
و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند

برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و
روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد

برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای،
هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم




 

روزگار با ما خوب تا نکرد
ولی ما رو خوب تا کرد!!!




 

دستت که بلرزد اشتباه مینویسی
پایت که بلرزد اشتباه میروی
دلت که بلرزد ...
وامصیبتا ...




 

عید را در ناف خانواده به سر بردیم{#emotions_dlg.e7}




 

آرامش محصول تفکر نیست
آرامش
هنر نیندیشیدن به انبوه مسایلی ست
که ارزش فکر کردن را ندارند




 

خاطـــــــــــره‌ها
دست‌های مصنوعی‌اند
دراز می‌شوند
می‌فشاری‌شان
حس نمی‌کنند




آقا ما یه همسایه داریم همش نگران درس ماست ما اقوام بسیاری هم داریم که آنها هم نگران درس ما هستند این عزیزان هفته ای سه مرتبه از ما میپرسن شما درست تموم نشد؟bubbasmiley.gif : 40 par 47 pixels.

جالب اینجاست که توی دید بازدید عید یه بار سر دید این جمله رو تکرار میکردن یه سری سر بازدید.coffeestat.gif : 149 par 42 pixels.

به طوری که بنده انگیزه ای جز به آرزو رسوندن این عزیزان برای ادامه تحصیل در خودم نمیدیدم و فقط به عشق اینکه بگم بله تموم شدsmartass.gif : 44 par 34 pixels. شب و روز تلاش مضاعف فرمودیمdigginsmile.gif : 118 par 44 pixels. تا رسیدیم به اینجا یعنی زمانی که میتونستم سرمو عین پلنگ بالا بگیرم بگم بلههههههه تموم شد.yodelsmiley.gif : 105 par 99 pixels.

از وقتی موقعیت برام ایجاد شده که میتونم بگم درسم تموم شد اینا دیگه نمیپرسن.

رفتم عید دیدنی هر چی منتظر جمله سوالی جادویی شدم که مشت محکمی بر دهان استکبار بزنم نشد....... نپرسید!!!!!furious.gif : 60 par 42 pixels.

حالا من چی کار کنم؟crybaby.gif : 46 par 35 pixels.

انگیزمو برای کارای پایان نامه از دست دادمcuckoo.gif : 29 par 18 pixels.




 

 

آدمها در ارتباطاتشان

یک آستانه ی “تحمل” دارند

یک آستانه ی “تنفر”
... ...
و یک آستانه ی ” بی تفاوتی

و در آخر یک آستانه تــــــهــــوع




 

روزا میگذره. خوب میگذره. سرم گرمه به کار به درس. ترم آخرم. سال بالایی. لذت خودش رو داره.

روزایی که فکر میکردم هیچ وقت نمیرسه نزدیک شده. فکر کردن بهش بهم انرژی میده.

کار میکنم. سخت کار میکنم با لذت کار میکنم. هم و غمم کارمه. سعی میکنم با تمام امکانات صحرایی که داریم بهترین کار رو که میتونم انجام بدم.

شبها دیر برمیگردم. توی سرمای شدید سر راه نون بربری تازه از تنور دراومده میخرم میبرم خوابگاه. بوی نون و بخارش مستم میکنه. همینش برام خیلی لذت بخشه.

 

 




ما امروز بسیار خوشحال میباشیم

از اقصی نقاط این گیتی پهناور دارن یوم الله تولد ما رو تبریک میگن.xlove_huh.gif : 29 par 34 pixels.

 البته خیل کثیری از دوستان از هفته ها پیش اقدام به سوپرایز مان babyboy.gif : 14 par 21 pixels.کردند.blastpresenty.gif : 126 par 104 pixels.

بابا تورو خدا اینقدر شرمنده نفرمایید. ولی حالا که شرمنده فرمودید دستتون درد نکنهخجالت

 شادیم امروز . آهاااا بیا وسط شله شله سفتش کن.hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels. تولد تولدم تولدم مبارک




فسقلی سابق ما الان دیگه هفت سالش شده و مدرسه میره .

برای تولدش مامانش 4 تا جعبه شیرینی گرفته برده مدرسه اش( بجز 3 بار تولدی که این ور اون ور براش گرفتن ها) مدیر مدرسه تا دیده کفته خاااانم چه خبره مگه شاهزادست؟!!

همون شب امیر علی به باباش میگه فردا ساعت هفت و نیم منو برسون مدرسه با آقای ناصری( مدیر) قرار دارم میخوام کادو تولدمو ازش بگیرم!

 




 

 

دل خوش نباش
از این که هر روز
با یکی هستی !

این که هر کسی می تواند
... با تو بودن را تجربه کند
نشان از بی لیاقت بودن
توست ، نه چیز دیگر .




 

                           

 

                                خیال کن که غزال ام بیا و ضامن من شو